هشدار! شرکت‌های هرمی در کمین‌اند

هشدار! شرکت‌های هرمی در کمین‌اند

گزارشی پیرامون تحرکات تازه شرکت های هرمی در استان گیلان

موج پرس:: بیش از یک دهه از اوج‌گیری فعالیت شرکت‌های هرمی در ایران می‌گذرد؛ تب داغی که در پی تصویب قانون مبارزه با اخلال‌گران در نظام اقتصادی کشور و به تبع آن اقدامات پلیسی و مراقبتی نهادهای امنیتی به سردی گرایید. اما سودجویانی که با روش فعالیت هرمی در سالهای گدشته خسارت‌های زیادی را به اقتصاد جامعه و افراد وارد کردند، نه تنها از پا ننشستند، بلکه این بار با ظاهری متفاوت و با بهره‌گیری از ترفندهای جدید، به جریان فعالیت بازگشته‌اند.

دوهفته‌نامه طریقت نو در شماره اخیر خود، با انتشار گزارشی کوشید تا با افشای گوشه‌ای از ترفندهای تازه شرکت‌های هرمی، جوانان و خانواده‌های گیلانی را از ابعاد فجیع و زیان‌بار گرفتار شدن در دام این شرکت‌ها آگاه کرده و تا حد امکان، راه سوء استفاده از نیات خیر و آمال و آرزوهای پاک جوانان این سرزمین را بر سوداگران شرکت‌های هرمی مسدود سازد. گزارشی را که در ادامه می‌خوانید، بر اساس تجربه شخصی خبرنگار اجتماعی طریقت نو به رشته تحریر درآمده است. امید است که این گزارش هشداری باشد برای خانواده‌های گیلانی تا از دام‌های متفاوت شرکت‌های هرمی در امان بمانند و به بهانه اعتماد به فرزندان و عشق و علاقه فامیلی، وظیفه نظارت بر رفتار فرزندان و هدایت و راهنمایی آنان را از یاد نبرند.

شرکتهای هرمی و دامی تازه به نام کاریابی

مدتی بود که از فعالیت جسته و گریخته برخی از دوستان در شرکت‌های هرمی زیرزمینی مطلع شده بودم و قصد داشتم تا در این خصوص با آنها گفت و گویی انجام دهم، اما هربار به دلایلی این فرصت از دست می‌رفت. دیگر نگران آن شده بودم که مبادا اتفاق ناگواری برای این دوستان افتاده باشد. پیگیر وضعیت یکی از آنان بودم که با مرتضی، از دوستان صمیمی و قدیمی‌ام مواجه شدم. مدتی بود که او را هم ندیده بودم. سر صحبت که باز شد و حرف‌مان به شرکت‌های هرمی کشید، ناگهان بغض مرتضی شکست و داستان برادر جوانش، علیرضا را برایم تعریف کرد. علیرضا که متولد ۶۴ بود و فارغ‌التحصیل مهندسی عمران، چند سالی در کنار برادر بزرگ خود به کار فروش لوازم‌التحریر اشتغال داشت. اما اکنون اثری از او در مغازه نبود؛ ظاهرا علیرضا نیز در دام یکی از شرکت‌های هرمی گرفتار شده بود. یکی از مخوف‌ترین شرکت‌های هرمی که کار صید شکارهای شهرستانی خود را از تهران مدیریت می‌کند.

مرتضی می‌گوید:«مدتی بود که علیرضا از ادامه کار در مغازه ناراضی بود و دنبال کار می‌گشت. به شرکت‌های کاریابی مراجعه می‌کرد؛ در سایت‌های کاریابی ثبت نام می‌کرد؛ مجلات کاریابی می‌خرید و در آزمون‌های استخدامی شرکت‌ها و سازمان‌ها شرکت می‌کرد. تا اینکه یک روز، خوشحال و خندان وارد منزل شد و به ما گفت که سرانجام کار مورد علاقه‌ام را پیدا کردم و قرار است تا در یک پالایشگاه نفت استخدام شوم. موجی از شادی همه افراد فامیل را فراگرفته بود. چند روزی گذشت و علیرضا شال و کلاه کرد تا به شیراز برود. می‌گفت برای شروع به کار در پالایشگاه، می‌بایست یک دوره سه ماهه آموزشی را در شیراز بگذراند. مقداری از پس‌اندازش را برداشت و ظاهراً راهی شیراز شد. دو روز بعد از شیراز تماس گرفت و گفت که شرکت برای استخدام نیروهای مورد نیازش، نفری ۱۰ میلیون تومان وجه نقد را برای ضمانت می‌خواهد. پدرم نیز که از آینده شغلی کار در پالایشگاه نفت خوشنود بود، با قرض و قوله از این و آن، ده میلیون تومان را برای علیرضا حواله کرد».

مرتضی که اشک امانش را بریده بود، ادامه داد:«اوایل، هفته‌ای دو سه بار به منزل زنگ می‌زد و جویای حال پدر و مادرم می‌شد. گاهی نیز به مغازه و برخی از دوستانش زنگ می‌زد. اما اندک اندک از تعداد و مدت زمان تماس‌ها کاسته شد. دیگر هفته‌ای یک بار هم تماس نمی‌گرفت و جواب تلفن‌های ما را نیز به هیچ عنوان نمی‌داد. وقتی از او درباره علت این رفتارش می‌پرسیدیم، می‌گفت سرم شلوغ است و حجم کلاس‌های آموزشی زیاد است. تا اینکه جشن عروسی خواهرمان فرارسید و علیرضا حتی به جشن خواهرش هم نیامد. دیگر مادرم بی‌تابی می‌کرد و پدرم نگرانی‌اش را پشت گره ابرویش پنهان می‌کرد».

مرتضی ادامه داد:«لحن صحبت‌های علیرضا دیگر متفاوت شده بود. تو گویی با یک آدم جدید مواجه هستیم. مدام از آرزوهایش برای آینده سخن می‌گفت؛ اینکه نمی‌داند چگونه تا آن موقع سوار ماشینی مثل پراید می‌شد. می‌گفت قصد دارد تا پولدار شود و یک بیمارستان رایگان برای همشهریانمان در رشت تأسیس کند. دائما در طول تماس‌های کوتاه و دیر به دیرش، جویای قیمت ماشین‌های مدل بالای منطقه آزاد انزلی می‌شد».

از مرتضی پرسیدم:«با این صحبت‌ها شک نکردید که کجاست و دارد چه کار می‌کند؟».

پاسخ داد:«چرا… اوایل شک کرده بودم، اما از ترس حال و احوال پدر و مادرم سخنی به میان نمی‌آوردم. بارها سعی کردم تا او را متقاعد کنم که به خانه بازگردد و از حمایت من و پدرمان برخوردار شود؛ اما گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود. کاملا آدم دیگری شده بود. دیگر به گریه و زاری مادرم هم وقعی نمی‌گذاشت. روزی که از او پرسیدم آیا در شرکتی هرمی مشغول فعالیت است، ناگهان تماس تلفنی‌اش قطع شد و از آن موقع تا حالا چهار ماه است که دیگر تماسی با ما نگرفته است».

می‌گویم:«هیچ سرنخی از او دارید؟ جایی… مکانی… شهری… شماره‌ای… دوستی… آشنایی…».

با نا امیدی می‌گوید:«می‌دانیم که در تهران است. اما نه شماره‌ای از او داریم و نه نشانه‌ای. یک بار سرنخ او را گرفتیم و به خانه‌ای در ستارخان تهران رسیدیم؛ در خانه را هم شکستیم و وارد شدیم، اما ظاهرا یک روز زودتر خانه را که به آن آفیس می‌گویند تخلیه کرده و به جای دیگری نقل مکان کرده بودند».

از او می‌پرسم:«چگونه آن سرنخ را به دست آوردید؟ آیا به نیروی انتظامی، دادستانی و یا سایر ارگان‌های ذی‌ربط مراجعه کردید؟».

می‌گوید:«داستان به دست آوردن این سرنخ هم در نوع خود جالب است؛ علیرضا برای تکمیل زیرشاخه‌هایش به یکی از دوستان خود به نام میثم تلفن می‌زند و او را فریب می‌دهد که برایش کاری در پالایشگاه پیدا کرده. از این طریق میثم را به تهران می‌کشاند و در یکی از مسافرخانه‌های تهران با سه نفر از سرآفیس‌های خود او را پرزنت کرده و به آفیس می‌کشانند. برای دریافت ده میلیون تومان از پدر میثم، شبانه او را به تبریز می‌فرستند و در مقابل پالایشگاه چند عکس یادگاری می‌گیرند و در صفحه فیسبوک میثم می‌گذارند و سپس او را متقاعد می‌کنند تا با یک خط تبریز با پدرش تماس بگیرد و درخواست ضمانت ده میلیون تومانی برای کار در پالایشگاه را مطرح کند. در این میان اما میثم که اوضاع ناهنجار و جو پلیسی آفیس را دیده بود و علیرضا را مسخ فریب‌هایی خودساخته یافته بود، از یک فرصت پیش آمده بهره می‌گیرد و با استفاده از غفلت نگهبانان خود در آفیس که حتی اجازه یک تماس تلفنی شخصی و خارج از برنامه را نیز به او نمی‌دادند، از آفیس بیرون دویده و با سوار شدن به تاکسی، از مهلکه می‌گریزد و به رشت باز می‌گردد. میثم که حال روانی مساعدی نداشت، بعد از چند روز به سراغ من آمد و وضعیت علیرضا را برایم تشریح کرد. با راهنمایی‌های او بود که توانستیم رد علیرضا را در ستارخان تهران بزنیم؛ اما افسوس که این باند مافیایی، همیشه یک قدم از ما جلوتر حرکت می‌کنند و با توجه به فرار میثم و امکان لو رفتن آفیس، ظاهرا از آنجا نقل مکان کردند».

  با تعجب به مرتضی می‌گویم که «چرا از طریق مجاری قانونی اقدامی نکردید؟ چرا علیه آن شرکت شکایت نمی‌کنید».

می‌گوید:«نگران وضعیت علیرضا هستیم. می‌ترسیم با پیگیری قانونی ماجرا، برادر جوان و نادانم به زندان بیافتد و مادرم از غصه دق کند. ضمنا دستمان به جایی بند نیست! از چه کسی شکایت کنیم؟ از کدام شرکت؟ با کدام نشانی؟».

خودم را به جای او می‌گذارم و می‌بینم که وضعیت پیش آمده همچون کابوسی بدفرجام است. اما با اندکی دلداری، او را متقاعد می‌کنم که پیگیری ماجرا از طریق مراجع قانونی، بهترین راه نجات علیرضا از چنگال این باند مافیایی است. می‌گویم بهتر است ابتدا با یک وکیل و یک کارشناس انتظامی صحبت کنید؛ هرچه باشد، آنها تجربیات متعددی در این زمینه دارند و بهتر از من و شما راهکار قانونی برخورد با شرکت‌های هرمی را می‌دانند. حرفم را می‌پذیرد و می‌گوید:«باید ابتدا با پدرم مشورت کنم».

چند روز بعد، مرتضی با من تماس می‌گیرد و می‌گوید:«پدرم با یک وکیل صحبت کرده و اکنون آماده است تا به مراجع قضایی شکایت کند. دست کم این گونه از چنگال آن فریبکاران مافیایی بیرون آمده و در پناه قانون خواهد بود. حتی اگر مدتی هم به زندان برود، از نظر ما ایرادی ندارد. اما شمایی که در مطبوعات و رسانه‌های گروهی مشغول به کار هستید، شما را به خدا کاری کنید تا آگاهی مردم بیشتر شود و دیگر به این سادگی جوانان این کشور در دام سودجویان و باندهای هرمی گرفتار نشوند».

قسمتی از مسیر خانه تا دفتر نشریه را پیاده طی می‌کنم و در این اندیشه‌ام که اکنون چند علیرضای دیگر، به سودای کار و آینده مناسب و زندگی مرفه، در دام فریبکاران شرکت‌های هرمی گرفتار شده‌اند و از آینده خود غافل مانده‌اند!

درباره نویسنده

117مطلب نوشته است .

تمام حقوق این سایت برای © 2019 موج پرس. محفوظ است.